برف بود و خانه بود و زن در بخاری غنچه های سرخ آتش می شکفت و شعله می رویید خانه در گرما و عطر و گل شناور بود مستیِ می.. رخوت افیون طرحی از بی خویشی و بی ریشگی یا مکر یا افسون زن نگاهش را از پشت شیشه بر برف خیابان ریخت چشم هایش گفت من زمستان را چه بی اندازه می خواهم دوست دارم برفباران را دوست باید داشت تا آن سوی تا آن سوی تر تا بی نهایت این حریر جلوه انگیز زمستان را بیل بر دوشی که در بهت خیابان اشک باران بود برف را آیا نمی فهمید؟ از کتاب: ریشه درابر

محمدرضاعبدالملکیان



ⓔⓛⓗⓐⓜⓑⓐⓝⓞⓞ منبع اصلی مطلب : الهــــامــــــــــــ بانو
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : ریشــه درابــــــــــــــر«محمدرضـــــــــاعبدالملکیان»