پاییز ,زمستان


پاییز یادش رفت جنازه اش را ببرد زمستان که آمد ناگهان عاشقش شد اما چه فایده ای داشت ؟ معشوقه ای که لبانش سرد و بی رنگ بود دستانی بی حس داشت ، لبخند هم نمی زد و حتی یک بار هم نگفت دوستت دارم ، تنها چیزی که برایش مانده بود موهایِ طلایی و بلندی بود که شب را به آن ها سنجاق می کرد زمستان اما‌ مثلِ دیوانه ها برایش آواز می خواند شعر های عاشقانه می سرود خیال می کرد که پاییز بلند می شود و به جای تمام اضطراب هایِ تنهایی اش تا همیشه در آغوشش می کشد اواخر اسفند بود ، همه را از دلش تکانده بود جز او ، نمی دانست که چگونه بدون عطرِ موهایش یک سال را تاب بیاورد سیگاری دود کرد و برای آخرین بار چشمانش را بوسید از آن پس دیگر همه ی زمستان ها‌ بویِ پاییز می دادند. 

نرگس حسینی 


ⓔⓛⓗⓐⓜⓑⓐⓝⓞⓞ منبع اصلی مطلب : الهــــامــــــــــــ بانو
برچسب ها : پاییز ,زمستان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : جنـــــــــــــازه پاییز